به اسم زندگي كردن ... جونيو رو دادم .... به اسم زندگي ... باختم .... بخاطره زندگي با هر چيزي ساختم .... اما نشد كه نشد ... اون زندگي كه جوونيم رو دارم به پاش مي ريزم اوني نيست كه من مي خواستم ....
بد جور توي منجلاب سنگين زندگي و غم گير كردم ....
تموم تنم خستست .....
احساس مي كنم يه چيز سنگين روي دوشمه ... نمي تونم راه برم ....
يكي كمكم كنه ....
دستمو بگير .... ننگ بود براي من روزي دستمو دراز كنم تا يكي بگيره ... و وقتي رو ببينم كه هيچكي حتي دستشو هم دراز نكنه .. چه برسه به گرفتن دست من ....
مانده ام در كوچه هاي بي كسي ....
سوختم ... از درون داره تموم تنم مي سوزه .... نه روح واسم موند و نه احساس ....
دلم مي خواد برم يه مدت از اينجا .... هر جايي
كاش مي شد ....
هميشه زندگيم دلم مي خواست برم يه جايي كه پر از علفزار بلند باشه ..... و من بخوابم داخلش و دستهامو باز كنم و رو به آسمون دراز بكشم ... در حالي كه صداي آبي مياد كه از روي سنگ مي گذره و صداي گنجشك و پرنده ها درونم رو آروم مي كنن ....
و فقط ... و فقط نيم ساعت... فقط نيم ساعت توي اين دنيا باشم و بعد از اون ديگه تيو اين دنيا نباشم و تموم .....
اميدوارم كه روزي به اين زيبايي بميرم ....
خط آخره .... مي خوام يه جمله براي خودم بنويسم .....
بنام زندگاني .... حرامم شد جواني ....

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم
من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم
امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم
تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم
امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته
چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه در به دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي آسمون من

دلم مي خواد تو سفره مون
يه لقمه نون داشت پر عشق
وســـط برکتــش ميــشد
هر چی که خواست از خود عشق