سلام ....
سلام ....
سلاااااااااااااااااااااااااااام ...
گفتم سلام ... 
نکنه گفتم نشنیدی !!!!؟
یا اصلا نکنه نگفتم ... !!!!!؟
کدومش ؟
پس سلام
سلام زندگی .... می دونم هر چی بنویسم ازت باز کم گفتم ...
زندگی و زندگی و زندگی ....
زندگی ..قصه ی تلخی هستی که از اول ، بس که آزرده شدم .... چشم به پایانت دارم ....
غم گرفت تمومه وجودمو ....
نمی دونم کدوم رنگم !!!!!
هر روز یه رنگ عوض می کنم ....
کاش هنوز بچه بودم .. صاف و صادق و بی رنگ ..... سفیده سفید .... نه 
سفیدم نه .... مثل آب ... پاک ....
اما حالا !!!!!!!!!؟
غروب باز دوباره ... شب توی انتظاره ... ابر تو نگاهم نشسته .. خیال گریه داره ... اسم تو فریادمه .... درد تو صدام ترانه .... خنده ی آیینه تلخ و بی تو پر از بهانست ...
آخ که چقدر تنگه دلم ....






















کاشکی که اون دوران بچگی ... باز بیاد دوباره .....
چی می شه بر گردم باز به اون روزهای گذشته ... هوای کثیف زندگیم ... غبار کثافت رو توی وجودم گرفته ... 
فکر کردی بزرگ شدی و همه غلطی می کنی ... می کنم ...
پر از حرفم و سکوت ....
امروز فرداست ... فردا هم عین امروز ... و دیروزم مثل امروز و فرا گذشت .....
اه بسه دیگه ....

خسته شدم .... دیروز .... امروز ... فردا ....
تکرار دوباره ....
یادمه یکی از دوستام (Setare Soheil)می گفت داوود اگه خدا نخواد یه برگ هم از درخت نمی افته ....

را می گفت ...
اما کاش خدا جلوی بعضی از بزرگ شدنا رو می گرفت ...
نه ... نمی شد ... اونقت من توی بچگی بابا می شدم !!!! :d
آروز دارم بفهمی این درد را .... کی ؟
- عمه ی بابا بزرگم .....
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
من می خوام پاک بشم ....
می خوام ذهنم پاک بشه و دیگه ندونم کیم و چی هستم چیکار کردم .. می خوام باز بسازم ...
نمی شه !!!!!!!!!!؟
نامرد ....
دلم گرفته .... فقط بلدی ازم این چیزو اون چیزو بگیری ؟
بلد نیستی ....
معضرت می خوام....
تو خوب می دوین و کارت درسته ....
منم که اشتباه می کنم ...
منم که بیشعورم و نفهم .... منم .... همه چی منم ....
تو که نگفتی برم گناه کنم ... تو که نگفتی بورو فلان کارو کن .... گفتی ... اما کار خوبا رو گفتی ....
خسته ام خدایا .....
اونقدر ذهنم خستس که دلم می خواد بخوابم ... خواب !!!!!؟
نه فکر نکنم خوابم جواب بده .....
از دورن خسته ام ....
از جدا شدن نوشتی رو تن زخمی هر برگ ... گریه کردم و نوشتم .... نازنینم یا تو یا مرگ ....
اما این منو شکوند ... نه این منو نشکوند ...
خودم خودمو شکوندم ....
دلم گرفته ....
دلم گرفته ....

باز سلام ... می شنوی ؟
یا من سلام نکردم ؟
شبه عاشقونه ی من دیگه حروم شد ... مهلت بودن با تو دیگه تموم شد .....
راستی خدا من مداد رنگی دارم ...
یه دونه ندارم .... یه جعبه دارم ...
پر از رنگ های متفاوت ....
کاش الان سیاه و سپید و رنگین کمون رو نداشتم ...
کاش نقش رنگین مداد رنگی هام نقشی از بی نقشی و بی رنگی بود ...
جعبه ی مداد های بی رنگ .....
تخسیر خودمه .... من پذیرفتم ... من پذیرفتم شکست خویش را ....
می خوام دیگه مداد رنگی نداشته باشم ....
می خوام هم خودم بی رنگ باشم و هم مداد های رنگیم ....
منه بی رنگ و مداد های بی رنگ می شیم .... آب....
بازم سلام .... ایندفعه گفتم و شنیدی ...
سلام...